مديريت کنيم

تير را بر روی کمان گذاشته ... آرنج دست آنرا با قدرت به سمت عقب ميکشد...با چشم نشانه ميرود و منتظر می ماند ... منتظر شکار نه ! منتظر فرمان عقل ...........

سلام و سلام و هزار تا سلام به همه گلهای قشنگ اين کلبه که اين همه لطف و محبت به من دارند و با نوشته های قشنگشون بزرگيشان را به من بيشتر و بيشتر ثابت ميکنند...ممنونم از همه شما که خود ميدانيد که هستيد... دوست داريد کمی فکر کنيم ؟؟

مديريت کنيم !!! خود را بشناسيم !!! يعنی چه ؟ يا شايد هم چطور ؟؟

راستش اگر کمی دقيق باشيم به نتايج زيبائی ميرسيم ..... درونمان چه خبره ؟ الان ميگم : يک دل کوچولو به اين بزرگی (.........) . يک عقل که حکم پدر دارد برای دل و چندين عضو وفادار که هميشه آماده و منتظر فرمان عقل هستند (( درونمان يک جامعه است )) درسته که کوچکترين جامعه . خانواده است ولی شايد بزرگترين جامعه درونمان باشد!

بازو = يکی از اعضاء وفادار

تير = دل کوچولو

عقل = پدر و تکيه گاه

بايد اينان را بشناسيم و باورشان کنيم که وجود دارند و نگذاريم دل فرزند ناخلف برای عقل بشود و اعضاء بدن نا فرمان در مقابل فرمان عقل !... مديريت يعنی همين !!به عقل فرصت بديم تا فکر کند و به دل ياد بديم در حکم عقل باشد تا هيچ عضوی به خودش اجازه نافرمانی ندهد و در آن زمان است که وقتی دل خواسته ای داشته باشد که عقل آنرا نپذيرد . دل ياد گرفته که پذيرا باشد و به عقل احترام بگذارد ... آنوقت است که ميتوانيم بگوئيم تا حدودی خود راشناخته ايم و ميتوانيم اين مديريت را در جامعه بيرونی اعمال کنيم تا حداقل کمتر اشتباه کنيم ..!

گهی زخمی و آهم ..... گهی نالان راهم

گهی خالی و تنها ..... گهی خورشيد و ماهم

مرا درد گناهيست ..... که کس آنرا نداند

گناه من همان است ..... که غير از تو نخواهم         (( گل بی خار ))

سخن هفته: قبل از اينکه هر عشقی را تجربه کنيم . بگذاريم دل و عقل عشق به هم را تجربه کنند!

در پناه حق و يا حق

/ 0 نظر / 12 بازدید